معرفی و نمونه ای از شعرهای ناصر صارمی

معرفی شاعر :
ناصر صارمی تولد ۱۳۴۱ ملایر دانش اندوخته دانشکده زبانهای خارجی "رشته انگلیسی "وپیشتر از اینها "ادبیات فارسی "
فعالیت های فرهنگی :
تاسیس انجمن ادبی شهریار -همکاری با نشریات و جراید سراسر کشور -همکاری با خبر گزاری مهر بخش فرهنگ و ادب -سر پر ست هیئت داوران کنگره سراسری شعر مادر -داوری چند جشنواره شعر و موسیقی -همکاری در برگزاری نمایشگاه سراسری علوم قرآنی
آموزش موسیقی سنتی در زمینه تار و سه تار به بزر گسالان
ابداع متد (AM(AUDIO METHOD
کتابهای منتشر شده :
مجموعه شعر :-دستهایم را بگیر
:-بیا بیشه ها راپلنگی کنیم
:-ریحان از نگاهی سبز
پژوّهشی در شاهنامه :-خم چرخ چاچی (زیر چاپ)
درست مثل تفنگ
خاموش و عربده جویم درست مثل تفنگ سربی خلیده گلویم درست مثل تفنگ
جادوی چشم غزلبارت ای غزالک من تاکوه برده زکویم درست مثل تفنگ
این دشت ،تنگ و مه آلود وبی نشانه و من شوریده از همه سویم درست مثل تفنگ
دستی به حنجره ام بکش ای مسیح صبور می پوسم ار که نگویم درست مثل تفنگ
باروت خیسم و بر انفعال پیکره ام ها کن که خود همه هویم درست مثل تفنگ
حالا به فصل غزلپاره های آتش خیز خوش کرده ام که بمویم درست مثل تفنگ
بر شانه های کسی سر سپرده ام عمری ضامن کشیده در کف اویم درست مثل تفنگ
با این همه گله هایی که در دل است ولی گاهی شکسته گلویم درست مثل تفنگ
بغضم ولی نشکستم هنوز تا وقتی دست از شماره بشویم درست مثل تفنگ
گردن گرفته ام اینک دو جرم و یک تقدیر خاموش و عربده جویم درست مثل تفنگ
منتخب از مجموعه دستهایم را بگیر :
باران
نم نمک از تو دیشب شنیدم درد دل ها ی اسفند باران
مرگ شهریور آغاز مهر است باش تا فصل پیوند باران
کاشکی عشق روییدنی بود مثل سروی برومند باران
عشق روییدنی نیست ،معناست چون حضور خداوند باران
راستی از تو لب های زنبق از چه رو دل نمی کند باران
باغ نارنج نابرده رنج است حق صحراست لبخند باران
مثل رنگین کمان است حالم طیف منشور مانند باران
نور تنها لغت نیست فعل است گر تو باشی پساوند باران ![]()
گر بباری نمی بارم امشب همدمم شو نیا بند باران
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بیا بیشه ها را پلنگی کنیم
این سروده از مجموعه دیگر ناصر است با همین عنوان :
کسی در هوایم قدم می زند و بد مستیم را رقم می زند
نمی داند انگار ساقی کی است همه هست هستی از این ساقی است
بیا ساقی ای آفت آفتاب مرا کور و کر کرده از جنس خواب
تو خود آفتابی به فتوای من به دادم برس یاور گرم تن
منم جان بی خواهش از کالبد میم ده از آن بدتر از هر چه بد
از این پس خط دیگری ده به من به خط های جمشید خطی بزن
مرا جان ساقی به دریا فکن الی ربک منتهیها فکن
بیا تا هوا را عقابی کنیم به نوعی قلندر مآ بی کنیم
کجایی هلا ساقی ساق دوش از این حجله همراه تا مرز هوش
نیستانیم با وزیدن خوشم کمانم اگر با خمیدن خوشم
به مهمانی هفت خوانم ببر حضور تن از اصل جانم ببر
به قدر غدیرت بده ساقیا تعلل مکن تا لب خم بیا
کجایند خم ها و آن جوش ها بگو پس چه آمد سر خوشه ها
بیا بیشه ها را پلنگی کنیم به گوش خدا پیر چنگی کنیم
تو این روح کفتاری از من بگیر ز شیرم مبر ساقی شیر گیر
به جوشم بیاور ز سر تا به پای از این زمهریری چه بیزارم آی
من از کهنه کاران این بازیم حیا از تو دارم که آغازیم
درونم تهی گشته از های وهو چه دژ کامم امروز ساقی ،سبو
دل از خو شه هایت پر امید کن مرا جان پروین چو خور شید کن
بیا ساقیا وامداری مکن نژندم از این بد خماری مکن
بگو ساقی آسمانی وجود پس آن عهد کاسا دهاقا چه بود
اگر چه نگهدار اندازه ام مپندار ساقی که من تازه ام
مرا جان ساقی به در یا فکن الی ربک منتهیها فکن
یه روز که بخاطر حافظ می خواستم از تجربی منصرف شم شور ابوعلی سینا مانع شد و آخرالامر نه حافظ شدم و نه ابوعلی بین شعر و طبابت گیر افتادم نه از حواس پرتی که دلم می خواست گیر بیفتم و وقتی افتادم خوب نمی شد تنها بمونی این شد که تصمیم گرفتم ساکت بمونم تا بقیه هم از چاه حضرت یوسف (ع)بی بهره نمونن.....