صورت پیوند جهان
شعر جناب صالح سجادي :
1
اولين حبه را كه مي خوردي كفر مي رفت تا اذان بدهد
دست شيطان به تيغ زهر آگين فرق خورشيد را نشان بدهد
اولين حبه را كه مي خوردي (ابن ملجم ) به قصر وارد شد
دست بر شانه ي خليفه نهاد تا به بازوي او توان بدهد
2
دومين حبه زير دندانت له شد و قطره قطره پايين رفت
كه از آن ميزبان بعيد نبود شهد اگر طعم شوكران بدهد
دومين حبه را كه مي خوردي (جعده ) هم در كنار (مامون ) بود
جگري تكه تكه مي شد تا طشتي از خون به قصه جان بدهد
3
سومين حبه بود كه انگار جگرت داشت مشتعل مي شد
تشنه ات بود و اين عطش مي خواست پرده ي ديگري نشان بدهد
قصر در لحظه اي بيابان شد ، ماه افتاد و نيزه باران شد
پدرت نيزه اي به گردن كرد ، تا سرش را به آسمان بدهد
سومين حبه را فرو بردي از نديمان يكي به (مامون ) گفت :
شمر اذن دخول مي طلبد تا به تو نامه ي امان بدهد
4
چارمين حبه خم شدي از درد سر به تعظيم دوست زانو زد
مرد تسليم را همان به كه كمرش را رضا ، كمان بدهد
ديدي از پشت پرده جدت را كه سر از سجده بر نمي دارد
بعد از در (هشام ) وارد شد تا سلامي به ديگران بدهد
5
پنجمين حبه پرده هايي كه ، حايل مرگ و زندگي بودند
پيش چشمت كنار مي رفتند تا حقيقت خودي نشان بدهد
سينه سر شار علم يافته شد ، ذره ذره جهان شكافته شد
پنجمين قاتل از در آمد تا ، رنگ ديگر به داستان بدهد
6
آه از اين داستان حزن انگيز ، مرگ اين كهنه راوي صادق
قصه اي تازه با تو خواهد گفت زهر اگر اندكي زمان بدهد
توي آن پنجه ي سبك بارت خوشه از بار زهر سنگين بود
مثل بار رسالت جدت كه بنا بود يادمان بدهد
كه حقيقت چگونه باطل شد ، اصل مان را چه سان بدل كردند
پايمان را در اين سرابستان دست يك پاي راهدان بدهد
بعد (منصور ) نيز وارد شد
7
هفتمین حبه را فرو بردی ، ناگهان با اشاره ی پدرت
سقف زندان شکست تا سرداب جای خود را به کهکشان بدهد
قفل و زنجیر و دست و گردن و پا ، اوج پرواز را طلب می کرد
آسمان نیل بود او ( موسی ) زهر فرعون اگر امان بدهد
هفتمین حبه ، هفتمین خوان بود ، قصر دور سرت به رقص آمد
سقف تسلیم شد کنار کشید تا به پروازت آسمان بدهد
تو پریدی به پیشواز خطر ، مثل(مامون )به پیشواز پدر
بعد (هارون )به قصر وارد شد تا پسر نزدش امتحان بدهد
8
هشتمین حبه ، نه نمی دانم مرگ با چند قطره جرات کرد
درد با چند بوسه راضی شد تا به معراج نردبان بدهد
تو قفس را شکستی و در عرش پدرت ،هشت حبه ی انگور
دردهانت نهاد تا خبر از خلوت روضة الجنان بدهد
در کنار شکسته ی قفس ات چند سگ توی قصر زوزه کشان
چکمه های خلیفه لیسیدند ، تا به آن جمع استخوان بدهد
قاتلان تو و نیاکانت جسدت را نظاره می کردند
باز هم در سپیده ای تاریک ، کفر می رفت تا اذان بدهد
*****
قرن ها بعد ، بعد از آن قصه ، در غروبی غریب و خون آلود
از تب زخم بچه آهویی ، بی صدا بر در حرم جان داد
غزل جناب محمد مهدی استخر
وقتی رسید حلقه ی دست پدر به در
دیوار های خانه نهادند سر به در
انگار باز سازی یک داغ کهنه بود
روزی که خورده بود قضا و قدر به در
مصلوب شد مسیح به دنیا نیامده
بر قامت گداخته ی میخ در به در
مریم میان آتش نمرود آب شد
پهلو گرفت کشتی خیر البشر به در
وقتی رسید صحنه ی آخر وَ سر به مُهر
حک شد دوباره صحنه ی شق القمر به در
فرق علی دهان علی بود و باز شد
پاشید خون فاطمه از فرق سر به در
غزل جناب مجید افشاری
گفتی که من نشناختم مولا علی را
نشناخت حتی لحظه ای دنیا علی را
کنج خرابه مانده ایم و می شناسیم
با کیسه ای نان و کمی خرما علی را
بین دو راهی مانده ام چون ذوالفقارش
آتش ببینم یا دل دریا علی را
از ابن ملجم های جهل خود بترسیم
از ما نمی گیرد کسی جز ما علی را
باید برای درک تنهایی بخوانیم
تنها وصیت نامه ی زهرا علی را
بوی خیانت می دهد پایان شعرم
با خط کوفی می نویسم یا علی را
یه روز که بخاطر حافظ می خواستم از تجربی منصرف شم شور ابوعلی سینا مانع شد و آخرالامر نه حافظ شدم و نه ابوعلی بین شعر و طبابت گیر افتادم نه از حواس پرتی که دلم می خواست گیر بیفتم و وقتی افتادم خوب نمی شد تنها بمونی این شد که تصمیم گرفتم ساکت بمونم تا بقیه هم از چاه حضرت یوسف (ع)بی بهره نمونن.....