شعر كودك و غلامرضا بكتاش
چادر مامانم
ساختم يك خانه با سه تا پشتي باز
بعد رفتم داخل زند گي شد آغاز
خانه نو سازم قد من جا دارد
داخل آن فرش است فرش تنها دارد
يك دقيقه الان داخلش رفتم راه
هست ديوار آن مثل قدم كو تاه
دوست دارم چيزي روي بامش باشد
چادر مامانم ايزو گامش باشد
گل كاشت آنروز
افتاد بر خاك
يك تانك دشمن
با پاتك تو
گل كاشت آن روز
در خاك ايران
نارنجك تو
شايد اگر من
جاي تو بودم
ترسيده بودم
اي كاش من هم
اندازه ي تو
فهميده بودم
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر ۱۳۸۵ ساعت ۱۰:۳۵ ب.ظ توسط دكتر داود بیات
|
یه روز که بخاطر حافظ می خواستم از تجربی منصرف شم شور ابوعلی سینا مانع شد و آخرالامر نه حافظ شدم و نه ابوعلی بین شعر و طبابت گیر افتادم نه از حواس پرتی که دلم می خواست گیر بیفتم و وقتی افتادم خوب نمی شد تنها بمونی این شد که تصمیم گرفتم ساکت بمونم تا بقیه هم از چاه حضرت یوسف (ع)بی بهره نمونن.....